در دلِ بیابان، آدمی را دیدم که ایستاده بود و هیچ کاری نمی کرد . عجیب بود. در بیابان هرکس یا می رود یا افتاده است. این یکی فقط ایستاده بود، و باد گوشه ی جامه اش را می بُرد و برمی گرداند . نزدیک تر رفتم و نشستم روی سنگی روبه رویش. صورتش را نگاه کردم و ترسیدم ! نه از زشتی، از عجیب بودن.