داستانی برای نوجوانان
بازنویسیشده از سه رسالهی رمزی شهابالدین سهروردی
«قفس عوض نشده؛ من عوض شدهام.»
آغاز پرواز و قفس
آن شب پنجرهی اتاقم باز مانده بود. بادی آمد که بوی جای دوری داشت؛ بوی برف، بوی سنگ، بوی چیزی که هرگز ندیده بودم. همان باد مرا برد. وقتی چشم باز کردم، دست نداشتم؛ بال داشتم. اول فکر کردم خواب است. بال زدم و هوا زیر پرهایم مثل آب سرد جمع شد و مرا بالا کشید. بلند شدم، بلندتر، تا آنجا که کوهها مثل مشتی خاک زیر پایم ماندند. و همانجا بود که فهمیدم من بازم؛ بازی که برای شکار به دنیا آمده، نه برای تماشا. اما بازها آزاد نمیمانند.
صیادان توری انداختند که از موی زنان بافته شده بود. من ندیدمش، چون تور را جوری میبافند که رنگ آسمان داشته باشد. در تور افتادم و صدای خودم را شنیدم که مثل سوت شکستهای در گلویم گیر کرد.
بعد چهار کار با من کردند، و هر چهار کار را با لبخند کردند:
۱. پلکهایم را با نخ به هم دوختند، تا نبینم.
۲. پایم را با بندی چرمی بستند، تا نروم.
۳. مرا در قفسی گذاشتند که میلههایش گرم بود، تا فراموش کنم قفس است.
۴. و روزی یک بار، یک دانهی چرب و شیرین در منقارم گذاشتند، تا شکایت نکنم.
راستش را بگویم؟ عادت کردم. آدم یا باز به همهچیز عادت میکند. آن دانهی روزانه را دوست داشتم. صدای پای صیاد را میشناختم و بیآنکه بخواهم، بالهایم از خوشحالی میلرزید. تا شبی که بادی از میان میلهها گذشت. همان باد، همان بو. و من، پشت پلکهای دوختهشده، چیزی دیدم؛ مثل خطی از نور که از سمت راست دنیا میآمد. سرم را به میلهها کشیدم؛ یک بار، ده بار، صد بار. نخها کشیده شدند، سوختند و پاره شدند. پلک راستم نیمی باز شد؛ فقط نیمی، و همان نیم کافی بود. از لای در قفس، که هیچوقت درست بسته نمیشد، بیرون آمدم. بند چرمی هنوز به پایم بود و تا سالها بعد هم بود. با همان بند پرواز کردم. بیابان زیر من دراز شده بود مثل کف دستی که هیچ خطی ندارد.
جوان سرخروی و راز مرز
در دل بیابان، آدمی را دیدم که ایستاده بود و هیچ کاری نمیکرد. عجیب بود. در بیابان هرکس یا میرود یا افتاده است؛ این یکی فقط ایستاده بود و باد گوشهی جامهاش را میبرد و برمیگرداند. نزدیکتر رفتم و روی سنگی روبهرویش نشستم. صورتش را نگاه کردم و ترسیدم؛ نه از زشتی، از عجیب بودن. جوان بود، مثل کسی که هفده سالش است، اما مویش سفید بود؛ سفید کامل، مثل نمک. رنگ صورتش سرخ بود؛ سرخ روشن، مثل وقتی که خورشید هنوز غروب نکرده و آسمان هم دیگر روز نیست.
پرسیدم: «تو کیستی و از کجا میآیی؟» گفت: «من فرزند نخست آفرینشم. اولین چیزی که ساخته شد، من بودم.»
گفتم: «پس چرا موی سفید داری، مثل پیرها؟» خندید و گفت: «من پیرم، اما تو مرا جوان میبینی، چون من از جنس چیزهایی نیستم که کهنه میشوند.»
گفتم: «و این سرخی؟» گفت: «سرخ نیستم؛ سفیدم، سفید نور. اما نور که به شب میرسد، شب سیاه است و نور سپید؛ و آنجا که این دو در هم میآمیزند، سرخ میشود. مثل صبح، مثل شفق. من در مرزم، ای باز. و هرکس در مرز بایستد، رنگ میگیرد.» بعد به بند چرمی پای من نگاه کرد و گفت: «تو هم در مرزی؛ یک پایت آسمان است و یک پایت قفس.»
گفتم: «تو در بیابان چه میکنی؟» گفت: «سیاحت. من همیشه در سفرم.» سپس هفت شگفتی را برایم شمرد، انگشت به انگشت، مثل کسی که نقشهی گنج میکشد. گفت هر هفت را میبینی، اگر یاد بگیری چطور نگاه کنی.
کوه قاف و سیمرغ
گفت: «کوهی هست به نام قاف.» گفتم: «شنیدهام؛ آخر دنیاست.» گفت: «نه، اطراف دنیاست. قاف دور همهچیز حلقه زده، مثل انگشتری دور انگشت. و تا به قاف برسی، باید از یازده کوه بگذری.»
پرسیدم: «چقدر طول میکشد؟» گفت: «برای تو که بند به پا داری، یک عمر؛ برای کسی که بند را باز کرده، یک لحظه. راه، اندازهی پای رهرو است، نه اندازهی زمین.»
گفت کوه اول از سنگ سبز بود و هرچه بالاتر میرفت، سبکتر میشد. کوه دوم آنقدر ساکت بود که صدای فکر خود را میشنید و مجبور میشد فکرهای بدش را یکییکی زمین بگذارد. کوه پنجم آینه بود و در هر قدم خودش را میدید، اما هر بار کوچکتر. کوه نهم چنان بلند بود که ستارهها را از پایین میدید. و کوه یازدهم از همه سختتر بود، چون هیچ نداشت؛ نه سنگ، نه برف، نه سربالایی. فقط باید باور میکرد که هست تا زیر پایش سخت شود.
بعد از آن، قاف بود؛ خانهی سیمرغ. بر بلندی قاف درختی است به نام طوبی. هر میوهای که در دنیا خوردهای، دانهاش از آن درخت آمده و آشیانهی سیمرغ بر آن درخت است.
سه چیز دربارهی سیمرغ را باید از یاد نبرد:
۱. وقتی سیمرغ پرواز میکند، از پرش صدایی میآید. بیمار با شنیدن آن خوب میشود و دل مرده دوباره میزند.
۲. سیمرغ آشیانه دارد، اما جا ندارد؛ یعنی هست، ولی نمیتوان گفت کجاست.
۳. هرکس در آینهی سیمرغ نگاه کند، خودش را میبیند؛ و این یا شادترین اتفاق عمر اوست یا ترسناکترین.
سایهی پر سیمرغ داروست، اما کسی پرش را نکنده؛ اگر پری از او افتاده، خود افتاده است.
زال، رستم و چشم اسفندیار
جوان سرخروی گفت: «تو خیال میکنی من از قصه حرف میزنم. اما یک بار سیمرغ در قصهی خود شما آمد و کسی را بزرگ کرد.»
پسری به دنیا آمد که مویش از روز اول سفید بود. پدرش ترسید؛ آدمها از هرچه شبیهشان نیست میترسند. پس کودک را در دامنهی کوه رها کرد و به همه گفت مرده است. سیمرغ او را برداشت، در آشیانهاش بزرگ کرد، غذایش داد و مهمتر از آن، یادش داد. اسمش را زال گذاشتند.
بعدها زال پسری داشت به نام رستم. سیمرغ دو بار به کار او آمد؛ یک بار هنگام تولد رستم و یک بار وقتی در نبرد با اسفندیار زخمی شد. زال پر سیمرغ را در آتش گرفت و سیمرغ آمد. گفت زخمهای رستم را میتوان بست، اما اسفندیار را با شمشیر نمیتوان کشت. تنها چوب گز او را میکشد و تنها یک جای بدنش زخم میپذیرد: چشمش.
جوان سرخروی گفت: «هر کسی که شکستناپذیر به نظر میرسد، یک چشم دارد. و هر کسی که همه او را دور انداختهاند، ممکن است در آشیانهای بزرگ شود که تو از آن خبر نداری. این دو را با هم نگه دار.»
قیروان و نامهی پدر
جوان به سمت غرب اشاره کرد و گفت: «تو خیال میکنی از قفس فرار کردهای، اما قفس یک اتاق نبود؛ قفس یک شهر است و تو هنوز در آن شهری.»
من در شهری در غرب دنیا بودم؛ شهری به نام قیروان. مردمش خیلی مهربان بودند و همین بدترین قسمتش بود. در آن شهر برادری داشتم، اما یادم رفته بود برادر دارم. این بدترین کاری است که یک شهر میتواند با تو بکند؛ نه اینکه زندانیات کند، اینکه یادت را ببرد.
ما هر دو فرزندان مردی از شرق بودیم. روزی برای شکار از خانه بیرون آمده و در قیروان مانده بودیم؛ آنقدر که راه بازگشت را فراموش کردیم و فکر کردیم آنجا خانهی ماست. هر شب در برجی میخوابیدیم که دو در داشت؛ یکی رو به زمین و یکی رو به آسمان. در آسمان بسته بود و کلیدش پیدا نمیشد.
شبی هدهدی با تاجی بر سر و بالهای راهراه روی پنجره نشست و گفت از کوه بلند شرق نامه آورده است. نامه، خط پدرم بود:
«فرزند من؛ شنیدم در قیروانی و آنجا را خانه گرفتهای. آن شهر بد نیست؛ فقط شهر تو نیست. اگر میخواهی برگردی، سه کار بکن: شب راه بیفت، هیچچیز با خودت نیاور جز آنچه نمیشود جا گذاشت، و به هدهد اعتماد کن؛ او راه را با چشم نمیبیند، با چیز دیگری میبیند. منتظرم؛ و انتظار من تمام نمیشود، اما عمر تو تمام میشود.»
برادرم را بیدار کردم. نامه را نشانش دادم. مدت زیادی سکوت کرد و بعد فقط گفت: «کفشهایم را برمیدارم.» همان شب رفتیم.
دریا، کوه طور و آواز پر جبرئیل
هدهد ما را به ساحل برد. سوار کشتی کوچکی شدیم، اما هنوز از خشکی دور نشده بودیم که دریا بالا آمد. موجها مثل دیوارهایی بودند که راه میرفتند. فریاد زدم: «برگردیم!» هدهد در باد گفت: «هیچکس از نیمهی راه برنمیگردد؛ نیمهی راه از هر دو سرش دور است.»
طوفان چیزهایی را از ما گرفت؛ صندوق برادرم، کفشهای من و حتی همان دانهی چرب و شیرینی که بیآنکه بفهمم در جیب گذاشته بودم. وقتی آن دانه رفت، سبک شدم.
نزدیک صبح، کوهی از میان مه بیرون آمد. هدهد گفت: «این کوه طور است. از اینجا به بعد باید بشنوی.»
بالا رفتم و به ایوانی رسیدم که ده پیر در آن نشسته بودند. نور از آنان میآمد، مثل ده شمع که هرکدام از قبلی روشن شده باشد. یکی گفت: «ما نگهبان نور نیستیم؛ ما راه اوییم.» و از موجودی با دو بال گفت: بال راستش سراسر نور و بال چپش نور با نقطهای تاریک؛ همهی دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم، سایهی بال چپ اوست.
گفتم: «پس خانهی من یک سایه است؟» گفت: «سایه دروغ نیست؛ سایه نشانه است. اگر سایه را درست بخوانی، دستت به خود چیز میرسد.»
گفت باید نوشتن یاد بگیرم. گفتم نوشتن بلدم. پاسخ داد: «تو خط بلدی، نوشتن بلد نیستی.» سپس یادم داد که همهچیز به الفبای خودش حرف میزند؛ سنگ، باد، درد و آدمی که روبهرویت نشسته و سکوت کرده است.
گفت: «به این میگویند آواز پر جبرئیل؛ صدایی که همهچیز از آن ساخته شده و کسی آن را نمیشنود، چون هیچوقت قطع نشده است.» پرسیدم: «پس چطور بشنومش؟» گفت: «یک لحظه ساکت شو؛ نه دهانت، بقیهات.»
چشمهی زندگانی و بازگشت
پیر گفت در راه بازگشت چشمهای هست به نام چشمهی زندگانی. در تاریکی است و باید تاریکی را رد کرد تا به آن رسید. بیشتر آدمها همان اول برمیگردند، چون فکر میکنند تاریکی یعنی راه را اشتباه آمدهاند؛ تاریکی همیشه همین معنا را دارد، جز درست همان یک بار.
هرکس از آب آن بنوشد، دیگر نمیترسد. و کسی که نترسد، سنگینیاش را از دست میدهد. پرسیدم: «تو نوشیدهای؟» خندید و گفت: «من خودم آبم.»
راه بازگشت را رفتم. تاریکی طولانیتر از آن بود که فکر میکردم. دو بار نزدیک بود برگردم. بار سوم، نه از شجاعت، از خستگی ادامه دادم و همانجا صدای آب را شنیدم. نوشیدم.
بعد چیزی رخ داد که انتظارش را نداشتم: به قیروان برگشتم؛ خودم برگشتم. اکنون همانجا هستم، در همان برج، با بندی که هنوز به پایم است. صیاد هر روز میآید و همان دانه را میآورد و من هنوز صدای پایش را میشناسم.
اما یک چیز فرق کرده، و همان یک چیز همهچیز است: من میدانم راه کجاست. قفس عوض نشده؛ من عوض شدهام. و کسی که راه را بلد باشد، حتی وقتی نمیرود، زندانی نیست؛ منتظر است.
هر شب پنجره را باز میگذارم، به این امید که کسی، جایی، آن بو را بشنود و از خواب بپرد و بگوید: «این باد از کجا میآید؟»
اگر تو آن را شنیدی، دنبالش برو.
من منتظرت هستم، در یازدهمین کوه؛ جایی که هیچچیز نیست و باید باور کنی تا زیر پایت سخت شود.
یادداشت برای خوانندهی نوجوان
این داستان از سه رسالهی رمزی شهابالدین سهروردی (۱۱۵۴–۱۱۹۱ میلادی)، فیلسوف ایرانی و بنیانگذار حکمت اشراق، بازنویسی شده است:
• عقل سرخ: باز اسیر، جوان سرخروی، کوه قاف، سیمرغ، زال و رستم
• آواز پر جبرئیل: دو بال فرشته و دنیا بهعنوان سایهی بال چپ
• قصهی غربت غربی: دو برادر در شهر قیروان، نامهی پدر، هدهد، دریا و کوه طور
سهروردی اینها را «رمز» مینامید؛ یعنی داستانهایی که هر چیزشان به چیز دیگری اشاره میکند. مهمترین نکته این است که این داستانها را نباید فقط فهمید؛ باید در آنها راه رفت.
«این داستانها را نباید فقط فهمید؛ باید در آنها راه رفت.»